مهدیار جونمهدیار جون، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 13 روز سن داره

مهدیار، خان طلا

داستان زندگی مهدیار کوچولو از ابتدا تا ... / قسمت دوم

روزها می گذشت و تو بزرگ و بزرگتر می شد تا اینکه یه روز دیگه از دلتنگی خسته شدی و می خواستی پا بزاری به 1 دنیای جدید...               درست 15 آبان 89 ساعت 10 صبح بود که بدنیا پا گذاشتی و زندگی مارو شیرین و شیرین تر کردی       .     همه خوشحال بودن  خاله  Ta Ta(طیبه)      از همه زودتر اومد از قم شبش آنا جون از راه رسید   آخه تو یکم زودتر بدنیا اومدی اونا انتظار نداشتن       دل تو دلشون نبود تا تورو ببینن بابا جونی هم داشت بال بال می زد تا 1 لحظه بغلت کنه اما...
25 مرداد 1390

توپمو بده ...

      مهدیار مامان نمی دونم بزرگم که بشی وقت می کنی فوتبالیستم  باشی یا نه             آخه ١دکتر متخصص اونم  جراح مغز و اعصاب دیگه وقت ورزش حرفه ای کار کردن رو نداره که  آخه زحمتش زیاده   ...
25 مرداد 1390

مهدیار عاشق موس

سلام به مهدیار گل مامانی! عزیز دلم امروز که دارم این مطلب رو برات مینویسم تو درست هشت ماه و 5 روزته و الان هم خوابی. البته بعد از کلی شیطنت و بازی کردن با اسباب بازی هات فکر کنم از بس سیمهای این موس بیچاره رو جوییدی سیر شدی   چون تا بغلت کردم خواب رفتی عزیز دل مامان و بابا    دوستت داریم 1 عالمه هر چی بگیم بازم کمه       ...
24 مرداد 1390

داستان زندگی مهدیار کوچولو از ابتدا تا ... / قسمت اول

سلام مهدیار عشق مامان! امروز می خوام قصه زندگیتو از همو اول اول بنویسم. تا کجا نمی دونم اما اولش این جور شروع شد ...         ... و تو اومدی به زندگی مون.        وقتی هنوز بدنیا نیومده بودی درست همون سال مامانی استخدام آموزش و پرورش شد و رفت تو مدرسه ابتدایی با یه عالمه دختر کوچولو های شیطون. هر روز یا توپ می خورد تو سرت یا دخملا می پریدن از پشت منو بغل می کردن و تو رو فشار می دادن و من هر روز که می رفتم خونه از ترس اینکه بلایی سرت نیومده باشه زار زار تو تنهاییم گریه می کردم. چاره ای نبود باید می رفتم آخه تازه استخدام شده بودم هم شیرین بود هم تلخ ... ...
23 مرداد 1390

دایی مهدی جووووووووووووووووونی آقا مهدیار جووووووووووووووووون

اینم  دایی مهدی جونته. خیلی دلمون براش تنگ شده تا الان که 8ماهته فکر می کنم سه بار بیشتر ندیدیش. این دایی مهدیت خیلی ماهه ما هم خیلی دوستش داریم                 ...
22 مرداد 1390

آقا معین کوچولوی 5ساله

دیروز رفته بودیم پیش عمه سیمین، آقا معین وقتی دیدت خیلی ذوق کرد بعدش کلی باهاش بازی کردیم تازه تورو بوسم کرد و دیگه حسودی نمی کرد. تازه ازش قول گرفتم این هفته بیاد خونمون با اسباب بازی هات بازی کنه     ...
22 مرداد 1390