داستان زندگی مهدیار کوچولو از ابتدا تا ... / قسمت دوم
روزها می گذشت و تو بزرگ و بزرگتر می شد تا اینکه یه روز دیگه از دلتنگی خسته شدی و می خواستی پا بزاری به 1 دنیای جدید... درست 15 آبان 89 ساعت 10 صبح بود که بدنیا پا گذاشتی و زندگی مارو شیرین و شیرین تر کردی . همه خوشحال بودن خاله Ta Ta(طیبه) از همه زودتر اومد از قم شبش آنا جون از راه رسید آخه تو یکم زودتر بدنیا اومدی اونا انتظار نداشتن دل تو دلشون نبود تا تورو ببینن بابا جونی هم داشت بال بال می زد تا 1 لحظه بغلت کنه اما...
نویسنده :
مامان مهدیار
10:26










