داستان زندگی مهدیار کوچولو از ابتدا تا ... / قسمت دوم
روزها می گذشت و تو بزرگ و بزرگتر می شد تا اینکه یه روز دیگه از دلتنگی خسته شدی و می خواستی پا بزاری به 1 دنیای جدید...
درست 15 آبان 89 ساعت 10 صبح بود که بدنیا پا گذاشتی و زندگی مارو شیرین و شیرین تر کردی
. همه خوشحال بودن خاله Ta Ta(طیبه)
از همه زودتر اومد از قم شبش آنا جون از راه رسید
آخه تو یکم زودتر بدنیا اومدی اونا انتظار نداشتن
دل تو دلشون نبود تا تورو ببینن بابا جونی هم داشت بال بال می زد تا 1 لحظه بغلت کنه اما همش از پشت شیشه لا بلای اون همه بچه باید می دیدت
تا تو مرخص شدی 000

اینم عکسای اولین روز میلاد آقا مهدیار مامان 

وقتی آووردیمت خونه فهمیدیم زردی داشتی و دکترا همون روزای اول نفهمیدن؛ بعدش که بردیمت مطب دکتر فروزنیا گفتن باید بستری شی
اما مامانی دیگه دلش نمی خواست تورو ببره اونجا خیلی غصه خوردم خیلی ...
لخت لخت گذاشته بودنت تو دستگاه زیر لامپ بخدا دلم کباب می شد میدیدمت تک و تنها نمی دونستم چه کنم تازه چشماتم می بستن. بابایی ام همش زنگ می زد و احوالتو می پرسیدم. آنا جون تعریف میکرد بابای تا وقتی برگردی خونه همش تا می رفت تو خونه بی تو، بلند بلند باهات حرف می زد آخه دیگه جای خالیت تو خونه ای که روشنش کرده بودی احساس می شد تازه خاله زهرا رو بگو که 4بار از ارومیه پروازش بخاطر بدی هوا کنسل شد. آخرین بارم هواپیمایی که داشت میومد ارومیه از تهران سقوط کرد و ما ترسیدیم و دیگه اجازه ندادیم با هواپیما بیاد. البته راه خیلی دور بود اینو قبول دارم. و نا گفته نمونه که خاله زهرای جون جونی با اون پسر خوشگلش محمد صدرا بالاخره اومدن پیشت. 
زردیت تقریبا 1 ماه و نیم طول کشید دیگه می خوام از این دوران بگذرم آخه خیلی سخت بود خدارو شکر که گذشت ... 


داستان زندگی مهدیار کوچولو از ابتدا تا ... / قسمت دوم
