مهدیار جونمهدیار جون، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 13 روز سن داره

مهدیار، خان طلا

مهدیار مهد کودکی

آقا مهدیار من تا امروز سه روزه که دارم می فرستمت مهد کودک تا برای سال تحصیلی که مامانی باید بره سر کار عادت کرده باشیم. اما امروز مریض شدی ٤بار اه کردی دیگه دارم از غصه دق می کنم همین الانم که دارم مینویسم و تو خوابی اشکام سرازیره بمیره مادرت برات که مریض شدی حتما اسباب بازی کثیف تو مهد کودک بهت دادن تو هم یه راست کردی تو دهنت اللهی که اینجور نباشه اللهی می خواد دندونات در بیاد اللهی!    اللهی !   موشی مامان دوستت دارم!                                  &nbs...
20 شهريور 1390

کاش همه می دانستند زندگی شادی نیست 000

کاش همه می دانستند زندگی شادی نیست  شاد کردن است زندگی قهقهه نیست  لبخند است   زمانی که من بچه بودم،مادرم علاقه داشت گهگاهی غذای ساده صبحانه را برای شب هم آماده کند. یک شب را خوب یادم مانده که مادرم پس از گذراندن یک روز سخت و طولانی در سر کار، شام ساده ای مانند صبحانه تهیه کرده بود. آن شب پس از زمان زیادی، مادرم بشقاب شام را با تخم مرغ، سوسیس و بیسکویت های بسیار سوخته، جلوی پدرم گذاشت. یادم می آید منتظر شدم ببینم آیا او هم متوجه سوختگی بیسکویتها شده است! در آن وقت، همه ی کاری که پدرم انجام داد این بود که دستش را به طرف بیسکویت دراز کرد، لبخندی به مادرم زد و از من پرسید که روزم در مدرسه چطور بود. خاطرم نیست که آن ش...
1 شهريور 1390

انشائ خواندني یک بچه كوچولو دبستانی در مورد ازدواج

هر وقت من يك كار خوب مي كنم مامانم به من مي گويد بزرگ كه شدي برايت يك زن خوب مي گيرم. تا به حال من پنج تا كار خوب كرده ام و مامانم قول پنج تايش را به من داده است. حتمن ناسرادين شاه خيلي كارهاي خوب مي كرده كه مامانش به اندازه استاديوم آزادي برايش زن گرفته بود. ولي من مؤتقدم كه اصولن انسان بايد زن بگيرد تا آدم بشود ، چون بابايمان هميشه مي گويد مشكلات انسان را آدم مي كند. در عزدواج تواهم خيلي مهم است يعني دو طرف بايد به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خيلي به هم مي خوريم. از لهاز فكري هم دو طرف بايد به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فكر ندارد كه به من بخورد ولي مامانم مي گويد اين ساناز از تو بيشتر هاليش مي شود. در عزدواج سن و س...
1 شهريور 1390

به نام خالق مادر(حرفهای آناجون به نوه گلش)

    پاره جگرم، اين را نه برای عشوه های امروزت که برای خوشبختی ات می گويم .....اگر امروز فرزندی را در آغوش مادرش ديدی ، که برای همه چيزش محتاج ديگران است و کودکی خودت را ياد کردی و مغرور نشدی .... در زندگی ات برد کرده ای اما اگر به شادابی امروزت مغرور شدی و فراموش کردی سراپا احتياجی و خدا را برای آنچه که به بهترين شکل به تو عطا کرده شکر نکردی ... مانند کودکی هستی که از دنيا هيچ نمی فهمی و هنوز محتاجی ... محتاج کسی که تو را به ياد خود بيندازد. عزيزم، اگر کوری را ديدی که برای راه رفتن ساده نيازمند يک عصای بی جان بود و تو به شکرانه سلامتی ات دست او را گرفتی .... شکر چشمت را به جای آورده ای و گرنه تو از او کورتری...
26 مرداد 1390