داستان زندگی مهدیار کوچولو از ابتدا تا ... / قسمت اول
سلام مهدیار عشق مامان!
امروز می خوام قصه زندگیتو از همو اول اول بنویسم. تا کجا نمی دونم اما اولش این جور شروع شد ...

... و تو اومدی به زندگی مون. 
وقتی هنوز بدنیا نیومده بودی درست همون سال مامانی استخدام آموزش و پرورش شد و رفت تو مدرسه ابتدایی با یه عالمه دختر کوچولو های شیطون. هر روز یا توپ می خورد تو سرت یا دخملا می پریدن از پشت منو بغل می کردن و تو رو فشار می دادن و من هر روز که می رفتم خونه از ترس اینکه بلایی سرت نیومده باشه زار زار تو تنهاییم گریه می کردم. چاره ای نبود باید می رفتم آخه تازه استخدام شده بودم هم شیرین بود هم تلخ ...
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


داستان زندگی مهدیار کوچولو از ابتدا تا ... / قسمت اول
