مهدیار جونمهدیار جون، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 13 روز سن داره

مهدیار، خان طلا

درگوشی با مامانایی که بچه هاشون بدغذا هستند!

سلام مامانای عزیز من قبل از شروع بگم که خلاصه صحبت می کنم چون امروز روز تعطیلیمه و نی نیم رو هم خواب کردم تا به کارام برسم ببخشید! بله داشتم می گفتم آقا مهدیار من هم جزو بچه های بدغذا بود البته هنوز هم کمی هست اما مادرا ناامید نشین من تجربه های زیادی دارم پیش چند تا دکتر رفتم همشون تو کار این بچه موندن یکی گفت چاره ای نیست از شیر بگیریش یه فوق تخصص گفت شاید برا دندوناشه اما با گذشت دو ماه از حرف ایشون هنوز دندون جدیدی سر نزده مامانا شما خودتون  بهترین متخصص برا نی نیتون هستین بگذریم الان مهدیار من یکسال و یک ماهشه امروز وقتی داشت فیلم مورد علاقشو می دید با کمال تعجب دیدم نون با پنیر خورد هیچ وقت تو دهنم نمی کرد. من این کارا ...
22 بهمن 1390

حرفهای یک عدد مامان

ميخوام بنويسم ولي تمامه كلماتي كه در ذهنم به صف ايستاده بودن تا با رقص انگشتانم به تحرير در بيايند حالا فرار كرده اند    اما مينويسم براي تو براي توي كه آرامه جاني براي توي كه هميشه عزيزي  داري بزرگ و بزرگ تر ميشي و من در لحظه لحظه ي توانائيهاي تو غرقم  هميشه عزيز من تو انقدر ضعيف و ظريفي كه از من دراز كردن دستهايت براي در آغوش كشيدنت در حد انفجار ذوق ميكنم ذوق ميكنم كه پسركم ياد گرفته دستهايش را براي در آغوش كشيدنش دراز كند پسرم كوچولوي من اگر بگم دوست ندارم بزرگ شوي حتما ميخندي كاري كه در روز با صداي بلند هزاران بار انجام ميدهي دوست ندارم بزرگ شي چون دلم يم...
14 بهمن 1390

تولدت مبارک پسرم!

    تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک       میلاد تو شیرین ترین بهانه ایست که می توان با آن به رنجهای زندگی هم دل بست و در میان این روزهای شتابزده عاشقانه تر زیست. میلادتو معراج دستهای من است وقتی که عاشقانه تولدت را شکر می گویم! مهدیار مامان تولدت مبارک عزیزم! سلام به همه مامانای مهربونی که تبریک گفتند. خیلی ذوق زده شدم اصلا انتظار نداشتم این همه دوست خوب داشته باشم. مرسی گلای مهربون! خدا ان شاالله نی نی هاتون رو در سایه مامان باباشون 100ساله کنه اینم برای نی نی های مهربونتون.... ...
23 دی 1390

درد دل کوچولو با مهدیاری

سلام مهدیار مامان حالت خوبه خوش و سلامتی عزیزم!  امروزم یه جمعه دیگه مثل همه جمعه هاست و من خیلی دلم گرفته بابایی هم که باز رفته دانشگاه نمی دونم با کی درد و دل کنم اومدم اینجا تا حرفامو اینجا بگم بهت آخه تو خوابی الان   چند روزه بدجور ذهنم مشغوله همش وقتی نگات می کنم تو ذهنم این می گذره که اگه یه وقت دیگه من نبودم تو کوچولو می خوای چیکار کنی کی بزرگت می کنه سرنوشتت چه جوری می شه دست خودم نیست تنها که میشم همش به مرگ فکر می کنم همش انگار انتظار می کشم خوابم تعبیر بشه          چاره ای نیست باید کم کم دنبال جا برا اون دنیام بگردم       ...
15 مهر 1390