مهدیار جونمهدیار جون، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 15 روز سن داره

مهدیار، خان طلا

حرفهای یک عدد مامان

1390/11/14 12:32
نویسنده : مامان مهدیار
699 بازدید
اشتراک گذاری

:)

ميخوام بنويسم ولي تمامه كلماتي كه در ذهنم به صف ايستاده بودن تا با رقص انگشتانم به تحرير در بيايند حالا فرار كرده اند 

 

اما مينويسم براي تو براي توي كه آرامه جاني

براي توي كه هميشه عزيزي 

داري بزرگ و بزرگ تر ميشي و من در لحظه لحظه ي توانائيهاي تو غرقم 

هميشه عزيز من تو انقدر ضعيف و ظريفي كه از من دراز كردن دستهايت براي در آغوش كشيدنت در حد انفجار ذوق ميكنم

ذوق ميكنم كه پسركم ياد گرفته دستهايش را براي در آغوش كشيدنش دراز كند

پسرم كوچولوي من اگر بگم دوست ندارم بزرگ شوي حتما ميخندي كاري كه در روز با صداي بلند هزاران بار انجام ميدهي

دوست ندارم بزرگ شي چون دلم يمخواهد تا ابد ماله من باشي تو بزرگ ميشوي و دورتر از من

من ميخوام در تو غرق بشم غرقه غرق

آغوشت را باز كن كه من محتاجم به تو نه تو به من ...

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

مامان ایلیا
21 بهمن 90 12:41
سلام خیلی با احساس نوشتی گلم دستت درد نکنه مامان مهربون