کاش همه می دانستند زندگی شادی نیست 000
کاش همه می دانستند زندگی شادی نیست شاد کردن است زندگی قهقهه نیست لبخند است زمانی که من بچه بودم،مادرم علاقه داشت گهگاهی غذای ساده صبحانه را برای شب هم آماده کند. یک شب را خوب یادم مانده که مادرم پس از گذراندن یک روز سخت و طولانی در سر کار، شام ساده ای مانند صبحانه تهیه کرده بود. آن شب پس از زمان زیادی، مادرم بشقاب شام را با تخم مرغ، سوسیس و بیسکویت های بسیار سوخته، جلوی پدرم گذاشت. یادم می آید منتظر شدم ببینم آیا او هم متوجه سوختگی بیسکویتها شده است! در آن وقت، همه ی کاری که پدرم انجام داد این بود که دستش را به طرف بیسکویت دراز کرد، لبخندی به مادرم زد و از من پرسید که روزم در مدرسه چطور بود. خاطرم نیست که آن ش...
نویسنده :
مامان مهدیار
11:27
انشائ خواندني یک بچه كوچولو دبستانی در مورد ازدواج
هر وقت من يك كار خوب مي كنم مامانم به من مي گويد بزرگ كه شدي برايت يك زن خوب مي گيرم. تا به حال من پنج تا كار خوب كرده ام و مامانم قول پنج تايش را به من داده است. حتمن ناسرادين شاه خيلي كارهاي خوب مي كرده كه مامانش به اندازه استاديوم آزادي برايش زن گرفته بود. ولي من مؤتقدم كه اصولن انسان بايد زن بگيرد تا آدم بشود ، چون بابايمان هميشه مي گويد مشكلات انسان را آدم مي كند. در عزدواج تواهم خيلي مهم است يعني دو طرف بايد به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خيلي به هم مي خوريم. از لهاز فكري هم دو طرف بايد به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فكر ندارد كه به من بخورد ولي مامانم مي گويد اين ساناز از تو بيشتر هاليش مي شود. در عزدواج سن و س...
نویسنده :
مامان مهدیار
11:21
به نام خالق مادر(حرفهای آناجون به نوه گلش)
پاره جگرم، اين را نه برای عشوه های امروزت که برای خوشبختی ات می گويم .....اگر امروز فرزندی را در آغوش مادرش ديدی ، که برای همه چيزش محتاج ديگران است و کودکی خودت را ياد کردی و مغرور نشدی .... در زندگی ات برد کرده ای اما اگر به شادابی امروزت مغرور شدی و فراموش کردی سراپا احتياجی و خدا را برای آنچه که به بهترين شکل به تو عطا کرده شکر نکردی ... مانند کودکی هستی که از دنيا هيچ نمی فهمی و هنوز محتاجی ... محتاج کسی که تو را به ياد خود بيندازد. عزيزم، اگر کوری را ديدی که برای راه رفتن ساده نيازمند يک عصای بی جان بود و تو به شکرانه سلامتی ات دست او را گرفتی .... شکر چشمت را به جای آورده ای و گرنه تو از او کورتری...
نویسنده :
مامان مهدیار
10:33
جدیدترین عکسهای آقا مهدیار مامان
آقا مهدیار عاشق شده ...
داستان زندگی مهدیار کوچولو از ابتدا تا ... / قسمت دوم
روزها می گذشت و تو بزرگ و بزرگتر می شد تا اینکه یه روز دیگه از دلتنگی خسته شدی و می خواستی پا بزاری به 1 دنیای جدید... درست 15 آبان 89 ساعت 10 صبح بود که بدنیا پا گذاشتی و زندگی مارو شیرین و شیرین تر کردی . همه خوشحال بودن خاله Ta Ta(طیبه) از همه زودتر اومد از قم شبش آنا جون از راه رسید آخه تو یکم زودتر بدنیا اومدی اونا انتظار نداشتن دل تو دلشون نبود تا تورو ببینن بابا جونی هم داشت بال بال می زد تا 1 لحظه بغلت کنه اما...
نویسنده :
مامان مهدیار
10:26








