مهدیار جونمهدیار جون، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 15 روز سن داره

مهدیار، خان طلا

درد دل کوچولو با مهدیاری

سلام مهدیار مامان حالت خوبه خوش و سلامتی عزیزم!  امروزم یه جمعه دیگه مثل همه جمعه هاست و من خیلی دلم گرفته بابایی هم که باز رفته دانشگاه نمی دونم با کی درد و دل کنم اومدم اینجا تا حرفامو اینجا بگم بهت آخه تو خوابی الان   چند روزه بدجور ذهنم مشغوله همش وقتی نگات می کنم تو ذهنم این می گذره که اگه یه وقت دیگه من نبودم تو کوچولو می خوای چیکار کنی کی بزرگت می کنه سرنوشتت چه جوری می شه دست خودم نیست تنها که میشم همش به مرگ فکر می کنم همش انگار انتظار می کشم خوابم تعبیر بشه          چاره ای نیست باید کم کم دنبال جا برا اون دنیام بگردم       ...
15 مهر 1390

مهدیار مهد کودکی

آقا مهدیار من تا امروز سه روزه که دارم می فرستمت مهد کودک تا برای سال تحصیلی که مامانی باید بره سر کار عادت کرده باشیم. اما امروز مریض شدی ٤بار اه کردی دیگه دارم از غصه دق می کنم همین الانم که دارم مینویسم و تو خوابی اشکام سرازیره بمیره مادرت برات که مریض شدی حتما اسباب بازی کثیف تو مهد کودک بهت دادن تو هم یه راست کردی تو دهنت اللهی که اینجور نباشه اللهی می خواد دندونات در بیاد اللهی!    اللهی !   موشی مامان دوستت دارم!                                  &nbs...
20 شهريور 1390